ترجمه داستان کوتاه به انگلیسی

چاپ
PDF
اسفند
۰۵

من و باختین

Reading: 361

 

حمیده واعظ زاده 

شده ام مثل آخرین نقاشی پیکاسو از خودش ؛ مبهوت با چشمان از حدقه در آمده و دهانی که از ترس باز مانده با این تفاوت که پیکاسو از دیدن مرگ ترسیده و من از دیدن خودم .

بر دیوار سه تصویر است یکی چهره ای که عکاس گفت لطفا کمی لبخند بزنید و من هر چه کردم نتوانستم و به ناچار لبخندی به صورتم چسباندم اما با چشم هایم نمی شد کاری کنم و عکاس مجبور شد عکسی با همان نگاه پراندوه از من بگیرد.

Bakhtin and I

Hamideh Vaezzadeh

Translated by mansoureh vahdati Ahmadzadeh

  

I have become like the latest portrait of Picasso himself; confused with a wide- eyed gaze and a mouth open with fear, with this difference that Picasso was afraid of seeing death and I of seeing myself.

There are three pictures on the wall; one is the portrait that the photographer had asked me to smile a little and whatever I tried I couldn’t help; so inevitably I attached a smile on my face but I couldn’t help my eyes then the photographer had to take a picture with that sad look of me.

  

  

چاپ
PDF
مهر
۰۲

دست های تنهایی

eading: 721

دست های تنهایی 

فرخنده حاجی زاده 

  

- معرکه است. یه سر بزن محاله دست خالی بر گردی. جنسش جوره. هر چه بخوای. شماها راضی نیستین؟ شماها که از اونجا خرید کردین؟  

- چرا حرف نداره. خدائیش برا هر جور سلیقه ای.  

تا چشم کار می کرد لباس بود. جورواجور. جرینگ جرینگ در پشت سر خودش و مشتری هایی که وارد می شدند با موزیکی که از بلند گوهای فروشگاه پخش می شد قاطی شد. دختر یونیفورم پوشی جلو آمد: "می تونم کمکتون کنم؟"

-         ممنون 

همراه میله های لباس چرخید. ظهر بود که رسید جلوی ویترین شیشه ای نزدیک در خروجی: "ببخشین ممکنه آن لباسُ از پشت سرتون بدین؟"

- کدوم یکی رو سرکار خانم؟  

- اون متقال رو.  

مرد آرام  با دست های تمیزش دو طرف لباس متقال را گرفت و پهن کرد روی ویترین شیشه ای. زن لباس را زیرورو کرد. پارچه را با انگشت هایش لمس کرد و بعد تکه ای از آن را توی دستش مچاله کرد. دستش را که باز کرد چروک های پارچه باز شد. مرد جوان گفت: "کار فرنگه خانم. آخرین مدله، جنسش هم حرف نداره. به سلیقه تون باید تبریک گفت. تک سایز و تک رنگم هست."

  

- چی شد نپسندیدین؟ 

- سایز دیگه اش نیست؟ 

- free  سایزه. توی همین مایه بازم چیزایی

داریم. چه سایزی می خواستین؟ 

- سایز تنهاییم. 

- سایز چی! 

  

Loneliness hands

Farkhondeh Hagizadeh

Translated by Mansoureh Vahdati Ahmadzadeh

“It is wonderful. Drop in; it’s impossible you turn back with empty hand. It has all sorts of. What you want. Aren’t you satisfied? Those of you who have bought from there?”

“Yes, it’s excellent, genuinely for every kind of taste.”

As far as the eye could see, there were cloths. Odd and ends. The clanging sound of the door behind her and the customers entering mixed with the music which was broadcasted from the loudspeakers of the shop. A girl in the uniform came forward: “can I help you?”

 “Thank you.”

She turned with the clothes hangers. It was noon when she reached the front of the glass showcase near the exit door: “excuse me, can you give me that dress behind you?”

  “ Which one ma’am?"

  " That unbleached calico.” 

  The man softly took the sides of the unbleached calico dress with his clean hands and spread it on the glass showcase. The woman looked all over the dress. She touched the cloth with her fingertips then crumpled a piece of it in her hand. When she opened her hand, the wrinkles on the crumpled cloth were gone. The young man said: “it’s European ma’am, The latest model, its material is excellent too. I would say congratulation on your taste. It is also free size and monochrome.”

     “What’s wrong? Don’t you like it?”

     “Isn’t there another size?”

     “It is free size. We've got other things of this kind too. What size do you want?”

    “The size of my loneliness.”

     “What size!” 

چاپ
PDF
خرداد
۳۱

بچه ها به پدر و مادر نیاز دارند

Reading: 705

 

بچه­ها به پدر و مادر نیاز دارند

 فتح الله بی نیاز

 

حدود ربع ساعت بعد از این که عماد یوسف از محل کارش به خانه برگشت، زنگ در به صدا در آمد. گوشی را برداشت و گفت: "کیه؟"

صدای نا آشنایی شنیده شد: "پلیس. می شه یه لحظه بیاین جلوی در، چن تا سوال داریم."

مرد لباس پوشید و پایین رفت. همسرش نجاح با سر و وضعی نه چندان عادی و سه مامور پلیس جلو در بودند. زن سرش را زیر انداخته بود، اما مرد متوجه شد که چهره او خسته و نگاهش مات است. ماموری که جلوتر ایستاده بود و درجه سروانی داشت، پس از مقدمه چینی گفت: "مامورهای ما زن شما و یک مرد را با هم دستگیر کردن؛ توی بد وضعی. منظورم رو که می فهمین؟ می­ دونین که اگه پرونده تشکیل می شد؛ چی می شد؟ دلمون برای بچه هاتون سوخت. خدارو خوش نمی آد که سه تا بچه کم سن و سال از حالا بی مادر بشن و از در و همسایه هزار جور حرف بشنون. به همین خاطر تصمیم گرفتیم که قضیه رو درز بگیریم و چیزی توی دفتر و دستک کلانتری ننویسیم."

سینه عماد بالا و پایین رفت. رنگش پرید. سر و گلویش داغ شد، به زحمت آب دهانش را قورت داد، با صدای خشدار و لرزانی تشکر کرد و گفت: "چه جوری... چه جوری تلافی کنم؟"

و منتظر شنیدن عدد و رقم بالایی شد. سروان گفت: "هیچ جور! فقط مواظب زن و بچه هاتون باشین. اونا به مرد خونواده احتیاج دارن. تنهاشون نذارین."

 

kids need to parents

Fathallah Biniyaz

tranalated by Mansoureh Vahdati Ahmadzadeh


About a quarter hour after Emad Yousef turned back home from work, the door bell rang. He picked up the receiver and said: "Who is it?"
Non-familiar voice was heard: "Police. Can you come to door a moment? We’ve some questions.”

 

Man wore his clothes and went down. Njah; his wife, not so very in normal appearance, and three policemen were in front of the door.  Woman had bent down her head, but the man found that her face is tired and her look is astounded. The officer, who was standing ahead and his grade was captain, after premising said: “our agents arrested both your wife and a man in a bad situation. Do you understand my mean? Do you know what could happen if it reported to police station and the file was made? We felt sorry for your children. It doesn't please God three little kids get motherless hereafter and have to hear thousand kinds of words from neighbors. So we decided to ignore the subject and didn’t report it to police station."

Emad’s chest went up and down, his face turned pale. His head and throat grew hot. He swallowed his saliva hardly. And with trembling and glum voice thanked and said: "How ... how do I compensate?”

He was expecting to hear a high amount of money. Captain said: "any! Take care of your wife and your children. They need to family man. Don’t leave them alone.”

چاپ
PDF
فروردين
۲۴

باور کنین همه چیز خوب پیش میره

Reading: 664

  حمیده واعظ زاده

ترجمه منصوره وحدتی

 

   

 

باور كنين  باور كنين همه چيز خيلی خوب پيش می ره ؛ مثِ هميشه همه چيز مرتبه  و به سامون، درس مثِ ده سال پيش . ما هيچ وقت به هم زخم نزديم ، اگرم زديم  او ن قدر كوچيك بوده كه ديده نشه.

 

ما واقعا همديگه رو دوس داريم . وقت مون بيشتر از اين اجازه نمی ده كه با هم باشيم . آخه اون صبح تا شب سر كاره و منم  گرفتار خونه و بچه ها . چی تعطيلی آخر هفته ؟  نه بيشتر با دوستاشه . آخه  اون عاشق دوره و معاشرت با دوست و آشناس . نه،  من نمی تونم توی اين دوره ها باشم ؛ اين  دوره ها كاملا مردونه س . تازه من عاشق پياده روی ام ؛ پياده روی يای طولانی . فكر مي كنم براش مضر باشه.

 

 

Believe me everything goes well     

Hamideh Vaezzadeh

Translated by Mansoureh Vahdati Ahmadzade

 

Believe me, believe me, everything goes well. As usual, everything is in order, tidy. Just as ten years ago. We’ve never wounded each other, if we’d, it was so bit that never be seen.

We really love together. We’re pressed for time and can’t see a lot of each other. You know he’s working all day long and I’m busy with house and children. What? Weekend? No. he spends much time with his friends. You see he loves going to party and keeps company with friends and familiars. No, I can’t stand these parties. They all go manly. More over, I like to walk for a long time. I think it hurts him.

               

 

چاپ
PDF
بهمن
۱۷

ديگر هيچ وقت گرم نمی شوم

Reading: 2154

دیگر هیچ وقت گرم نمی شوم

حمیده واعظ زاده 

 

ترجمه منصوره وحدتی

  

 

 انگار مثل سال ها پيش كه گاه بیخوابی به سرم می زد شده ام كه اتاق را بالا و پائين مي روم و خاطرات را زيرورو مي كنم . اول سراغ دفترهايم  مي روم ؛ همه چيز مرتب است وملافه ی سفيدی بر ميز تحرير كشيده شده. آن  را بالا می زنم و كشو را بازمی كنم؛ دفتر خاطرات ودستنويس شعرهای ناتمام لای پوشه ي آبي رنگ كنار حلقه ی نقره ام  است . كتاب نيمه خوانده و عينكم هم بر شال يشمی ام رو صندلی كنار وسايل نقاشی توست . لخ لخ كنان به آشپزخانه می رسم. كمی جلوی پنجره می ايستم . هنوز دو گلدان سفالی كه نزديك عيد در آن ها پامچال های بنفش و سفيد برايم می كاشتی بر هره است، لايه ای نازك از برف مثل ململی  بر آن ها كشيده شده . پامچال ها را روز اول كه به اين خانه آمديم برايم خريدی حتا قبل از آن كه پرده ها را آويزان كنيم . آن ها را بر هره ی بيرون پنجره گذاشتم تا همه وقت پيش نگاهم باشند. پسرك كارگری خاک باغچه ي كوچكمان رابا بيل زیرو رومی کرد. ظرف ها را در كابينت ها می چيدم و تو بالای نردبان رفته و پرده ها را می آويختی . گفتم خانه با اين پرده های كتانی انگار شكل ديگری شده به خصوص به خاطر آن نيلوفرها  كه بر حاشيه ها گلدوزی شده اند. تو كار را نيمه رها كردی و پائين آمدی و دستت را دور كمرم حلقه كردی . با تماس لب هات برگردنم صورتم داغ شد . نگاهم به حياط افتاد؛ پسرك ايستاده بود و برو بر نگاهمان می كرد. دهانش نيمه باز بود ونرم خندی روی صورت آفتاب سوخته اش پهن شده بود.

    .     

 

 I will never be warm again  

Hamideh Vaezzadeh

Translated by Mansoureh Vahdati Ahmadzade 

 

As if I have become like many years ago that I couldn’t sleep, as I go up and down the room and rummage the memories. First I go after my notebooks. Everything is neat and white sheet has covered the desk. I raise it and open the drawer. My journal and unfinished handwriting drafts of poems are between blue file beside my silver ring. Half reading book and my eyeglasses lay over the jade scarf on the chair beside your drawing tools. I limp in to the kitchen. I’ve stood by the window   for a while. Still that two clay vases you were sowing in them for me white and violet primroses near Nowrooz celebration are on the ledge. A thin layer of snow, like muslin, has covered them. You bought primroses vases for me at the first day we moved to this house, even before we hung the curtains. I put them on the window sill so that they were before my very eyes. A little labourer boy was turning our little garden soil over with a shovel. I was setting the dishes in the cabinets and you had gone up the ladder and were hanging the curtains. I said with this linen curtains as if the house seems otherwise, especially as a result of those convolvuluses embroidered at the edges of them. You left the work unfinished, went down and put your arms round my waist.  As your lips touching my neck my face glowed. I looked over the yard; the boy was standing and staring at us. His mouth was half open and smooth laugh spread on his sunburn face.